در زندگی اجتماعی٬ انسانها همواره با افرادی آشنا می شوند که ممکن برای ساعات٬ روزها یا حتا سال ها در ذهن بمانند. حضور برخی اشخاص گاهی آنقدر پررنگ است که گویی جزئی از زندگی می شوند. دوران دانشجویی من در شیراز علی رغم تمام خاطرات خوب و بدش من را با انسانی آشنا کرد که همیشه در زندگی ام حضوری پررنگ خواهد داشت. استاد و مدیر گروهم آنچنان با مهارت پلی از مهربانی و صداقت بین من که دانشجویش بودم و او که استادم بود برقرار کرد که بسیار از او آموختم آنچه را که در کتابهای خشک حقوقی نبود. استادی که سعی کرد دنیا و واقعیتهای تلخش را با منطق به من بفهماند٬ استادی که تفکر برای حل مشکلات را به من آموخت٬ استادی که اعتماد به نفس را برایم معنا کرد. استادی که در فضای خفقان سیاسی دانشگاه پشت و پناهم بود. استادی که با مهربانی مرا به دنیای خصوصی اش دعوت کرد و با حفظ تمام حریم ها حس" اعتماد" را در من چنان تقویت کرد که او را یک دوست صمیمی پنداشتم و توانستم در حضورش " خودم" باشم.همان دختر پرشر و شوری که میگقت: "سرعتت مثل برق است!" .او تنها برای من استاد خوشفکر حقوق اساسی نبود٬ او ...
اینها را نوشتم چرا که گمان می کنم انسانهایی چون او با صداقت و پاک نایابند٬ نوشتم تا باور کنم که"اعتماد" تنها واژه ای برای برقراری ارتباط نیست و از همه مهمتر نوشتم تا از این طریق به ایشان بگویم که بسیار مدیون محبتهایش هستم.نمی دانم؟ شاید خودش هیچ وقت این مطلب را نخواند.
فاخته صمدی - متهم به قتل دکتر محمد پدرام- صبح دیروز علی رغم صدور توقف حکم اعدام وی به دلیل عدم هماهنگی دفتر هاشمی شاهرودی و سازمان زندانها اعدام شد! باید به وجود این همه نظم و درایت در دستگاه قضایی اسلامی دست مریزاد گفت!!!
دیشب کتاب" سونای زعفرانیه" به دستم رسید تا نیمه شب مشغول خواندنش بودم. کتاب در قالب گفت و گویی بود از علیرضا نوری زاده با " سحر" همسر صیغه ای مصطفی کاظمی و سعید امامی که هم اکنون در خارج زندگی می کند. خاطرات سحر از لحظات خصوصی زندگی اش با کاظمی و سعید امامی و روایتش از اتفاقات رخ داده شده در سونای زعفرانیه و همسران مسوولین نظام اسلامی و دوست دخترهای آقازاده ها تکان دهنده بود.بنا به گفته نوری زاده کسانی که صبح جای مهر بر پیشانی را به دیگران نشان می دادند ٬ کسانی که از بام تا شام برای انقلاب و اسلام مجاهده می کردند٬ شب که می شد در سونای زعفرانیه جهادشان راه دیگری می رفت.
در بخشی از کتاب به نقل از سحر آمده است:"سید- مصطفی کاظمی- با پولدارها بد بود٬ همیشه در صدد بود مچ پسران هاشمی را بگیرد...سر جریان انتخابات سید طرفدار ریشهری بود٬ می گفت می دانیم رای نمی آورد ولی باید کاری کنیم از ناطق نوری بیشتر رای بیاورد.سعید-امامی- با ناطق خوب نبود اما می گفت باید جلوی خاتمی را گرفت و فقط ناطق می تواند با داشتن حمایت آقا- خامنه ای- و وزارت-اطلاعات- مانع از به قدرت رسیدن منافقین جدید شود.سعید عاشقانه آقای خامنه ای را دوست داشت. وقتی به دیدن آقا می رفت چنان شور و حالی داشت که می دانستم آن شب تمام وجود او پس از دیدن آقا از عشق پر است و ما شب فراموش نشدنی خواهیم داشت..."
**پی نوشت: در خبرها خواندم کاظم دارابی محکوم پرونده میکونوس که در آلمان با حکم دادستان کل فدرال آن کشور در زندان به سر می برد قرار است آزاد شود.دادستان کل فدرال آلمان در رای صادره اش از کاظم دارابی به عنوان مامور وزارت اطلاعات ایران نام برده است.
امروز برای دومین بار طی ماههای اخیر خبرگزاری فارس خبر درگذشت فرح پهلوی رو مخابره کرد. دست آخر هم با وجود تکذیب خبر از سوی احسان نراقی همچنان خبرگزاری فارس دلش نیومد اصل خبر رو تکذیب کنه. برام جالبه جمهوری اسلامی که اینقدر از صبح تاشب میگه که با وجود قدرت نظامی که در منطقه داره از ارتش آمریکا هم نمی ترسه چه طوریه که از مسعود رجوی و فرح پهلوی هم وحشت به دل داره!! اون از تابستون که با کلی تبلیغ مستند "گرگها" رو به نمایش گذاشتن و فیلم های دست چندم منتشرشده روی اینترنت رو به عنوان فیلمهای کشف شده جدید به مردم بیچاره نشون دادن و این هم از خبرهای پی درپی مرگ فرح پهلوی. این نشون می ده جمهوری اسلامی پیش از اینکه از توپ و مسلسل بترسه از قدرت کلام وحشت داره چرا که چریک مورنگ کرده مجاهدین و چهارتا توپ و تانک قراضه و صدتا نیروی پوسیده پادگان اشرف که نمی تونن حریف ارتش و سپاه جمهوری فخیمه ولایت فقیه بشن. از طرفی همسر پادشاه سابق ایران چه خطری برای جمهوری اسلامی داره و یا اصلاْ چه کار خطرناکی علیه این نظام انجام داده غیر چهارتا سخنرانی! واقعاْ در حیرتم که جمهوری اسلامی داره چی رو محک می زنه؟؟
آن روزها که ساکن جنوب بودم با خودم فکر می کردم اگر روزگاری ساکن تهران شدم همیشه تعطیلات آخر هفته را در شمال می گذرانم اما بالاخره بعد از سه سال سکونت در پایتخت پر دود٬ تعطیلات آخر هفته را به شمال سفر کردم. سه سال پیش که ازدواج کردم هرکسی برای ماه عسل پیشنهادی می داد٬ یکی مالزی٬ دیگری سنگاپور ٬ دبی و آلمان هم که به نوعی کشور دومم بود و سفر به آنجا برایم کاری نداشت اما ترجیح دادم روزهای اول زندگی مشترکم را در رامسر بگذرانم. و حالا بعد از سه سال بالاخره فرصتی پیش آمد و تعطیلات اخر هفته را بیرون تهران و به دور از رادیو و تلویزیون و اخبار و سیاست گذراندم. صدای خوش " صدیق تعریف" در تمام سفر همراهم بود. بی خبری از غوغاهای بی حاصل سیاسی و اندیشیدن به " خود" رهاورد سفر سه روزه من و آقای شوهر به نوشهر بود.جای همگی سبز!
زندگی در این سرزمین که امروز به همت مسئولین بی لیاقتش گوئیا در سراشیبی تمام فاضلابهای هستی قرار دارد ٬ تصمیم خودم بود و هنوز پشیمان نیستم .دوستی میگفت:« اگر بتوانی از اینجا بروی و باز بمانی احمق ترین موجوداتی!!!» اما من با اجازه آن دوست بسیار محترم هنوز خودم را در زمره احمق ترین ها نمی دانم. با این اوصاف خوش! مملکتی شما چه فکر می کنید؟؟