تبليغاتX
اميد ايران
سياسي-اجتماعي
وقتی صحبت وطن پیش بیاید نمی توان ساکت ماند.پس باز دوست دارم به احترام نام وطن و به احترام نام وبلاگم بنویسم.ننوشتنم تنها دلیل شخصی داشت.همین!! ولی امروز می خواهم بگویم که مدتی است بدجور احساس میکنم اینجا غیر قابل زندگی کردن است.شاید بخش بزرگی از این تفکر مولود محل کارم باشد که در ان حتا عطر زدن هم جرم است چه رسد به  خندیدن و...

اما این دیار را با همه خوبی ها و بدی هایش دوست دارم . ایران چه احمدی نژاد رئیس جمهورش باشد چه خاتمی و چه هاشمی، چه ولی فقیه داشته باشد چه پادشاه، به هر حال وطن من است و دوست داشتنی اما امیدوارم در آینده دلیل عشق من به وطن برای فرزندم هم قابل درک باشد.

وقتی هر صبح مجبورم خودم را درقالب فرد دیگری فرو کنم و با ریا و نیرنگ به محل کارم بروم . در آسانسور اداره مان وقتی مردی داخل می شود به زمین چشم بدوزم و وقتی با مردی حرف می زنم به همه جا نگاه کنم غیر از چهره او و باز هم میان این همه پارچه سیاه احساس کنی که دارند بهت انگ می چسبانند که فلانی ....

نمی دونم از این همه فشار خسته شدم. دلم می خواد خودم باشم. دلم می خواد بخندم. دلم می خواد اختیار زبانم و چشمانم و دستانم دست خودم باشد نه دست....

دلم می خواهد دوست داشتن هایم را بلند فریاد کنم. دلم می خواهد عشق را به پستوی دلم پنهان نکنم. دلم می خواهد....

***آی دختر! اینجا ایران است.جمهوری اسلامی ایران! ایست!

{این روزها از خودم بدم می یاد٬ کاری کردم که بی دلیل یه دوست رو رنجوندم٬ کارم باعث سوء تفاهم شده٬ نمی دونم چه طور می تونم این سوء تفاهم رو برطرف کنم. راستش ترسیدم خودم باشم!!! همین!}

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط مستانه