تبليغاتX
مستان
امروز قبل از اینکه از خونه بیام بیرون در سالگرد دوم خرداد یکی از همکلاسی های دانشگاهم تلفن کرد و با هم خاطرات آن روزها رو مرور کردیم. اون روزهایی که هرکدوممون می خواستیم دنیا رو عوض کنیم٬  اون روزهایی که می خواستیم علیه استبداد و فقر و تبعیض خودمون و به کشتن بدیم.کلی خندیدیم از استادهایی که ما رو دیوونه یا جوون!! می دونستن... خلاصه.... وقتی باهاش خداحافظی کردم دیدم کلی دیرم شده و باید گزارش فیلم خسرو سینایی درباره صادق هدایت رو به دبیر سرویس روزنامه تحویل بدم.با عجله سوار ماشین شدم ٬ توی راه که داشتم با صدای شهرام ناظری و سه تار جلال ذوالفنون حسابی حال می کردم یه آدم شکم گنده با ماشین مدل بالاش افتاده بود دنبالم.وای خدایا!!!چقدر این موقع ها احساس می کنم تنهام و حالم از اطرافم بهم می خوره. من داشتم به چی فکر می کردم اون وقت اون...

شب که با آقای شوهر برمیگشتیم خونه براش تعریف کردم و از اینکه دلم گرفته گفتم.اون هم ترجیح داد سکوت کنه چون می دونه من چقدر با صدای شهرام ناظری عشق می کنم فقط نوار رو عوض کرد. باز هم آن صدای خوش و نوای سه تار ذوالفنون...: مرد را دردی اگرباشد خوش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:40  توسط مستانه  |