تبليغاتX
اميد ايران
سياسي-اجتماعي
شارون در بستر مرگ است.آقای احمدی نژاد گفت که شارون به جهنم می رود.تیتر اول روزنامه کیهان سخن شکرافشان!!! احمدی نژاد شد.

پیامبر اسلام روزگاری از محله ی یهودی نشین مدینه عبور می کرد.پیرزن ساده لوحی هر روز کارش آن بود که از بام منزلش بر سر پیامبر خاکستر بریزد.پیرزن در بستر مرگ افتاد و پیامبر متوجه غیبت او شد چرا که چند روزی کسی بر سرش خاکستر نمی ریخت. بنا به رسم انسان دوستی به عیادتش رفت. پیرزن خجلت زده شرمنده حسن اخلاق پیامبر شد و در واپسین ساعات عمرش اسلام آورد.

خودتان قضاوت کنید.با این شیوه ی تبلیغ، کسی مسلمان می ماند؟"چو پرده دار به شمشیر می زند همه را/ کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 9:36  توسط مستانه  | 

ساعاتی از سال ۲۰۰۶ می گذرد.سالی که گذشت با تمام خاطرات تلخ و شیرینش به یادها پیوست.از سونامی که بیش از ۲۵۰ هزار نفر را در نخستین روزهای سال طعمه مرگ کرد، تا دهها انفجار و بمب گذاری در سرتاسر دنیا.خاطره تلخ مرگ مصطفی عقاد تا درگذشت پاپ نازنین و سفر ابدی فهد که پادشاهی اش را به دیگری وانهاد خاطرات تلخ سال ۲۰۰۵ بود اما محاکمه صدام دیکتاتور خون آشام عراق که قرار بود روزگاری ایران و کویت را به خاک کشورش بچسباند! تلخی آن خاطرات را به کام شیرین کرد، انتخابات در افغانستان و عراق  را هم باید به خاطرات خوش سالی که گذشت افزود.راه یابی تیم فوتبال ایران به جام جهانی و  انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری را نیز باید در زمره رخدادهای گذشته ذکر کرد اما نمی دانم انتخاب احمدی نژاد را جزء حوادث بشمارم یا جزء وقایع؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:40  توسط مستانه  | 

پنجم دی ماه ۱۳۸۲ تلخ ترین روز زندگی ام بود. نه تنها من، که به گمانم هر ایرانی آن روز قطره اشکی بر گوشه ی چشمهایش نشسته باشد.باورم نیست صاحبان آن خرماهای شیرین کامشان به تلخی مرگ شده باشد، برای من بم یعنی بوی بهار نارنج، یعنی دیواره های ارگ، یعنی درختان تناور خرما، بم یعنی ایرج بسطامی! دو سال گذشته اما هنوز غم صدایش نه به وسعت بم که به اندازه تمام غم های دنیا طنین دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 9:35  توسط مستانه  | 

خاتمی آمد.با عبای شکلاتی.خبرها و گزارش ها را حتما خوانده اید.وقتی حرف هایش را می خواندم خاطرات  هشت سال مهربانی و نامهربانی، هشت سال مدارا و خشونت، هشت سال لبخند و اشک، هشت سال مروت و ترور مقابلم به تصویر کشیده شد.خاتمی در بلندترین شب سال اشک ریخت و ما همراهش گریه کردیم، بلندترین شب سال طی شد و خاتمی باز هم در این شب نگفت از آنچه در هشت سال شب زندگی اش بر او گذشت و من در حیرتم که شانه های نازکش چطور تحمل این همه" نگفتن" را دارد؟!
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 10:50  توسط مستانه  |