شب پیش فرصتی فراهم شد تا ساعاتی در کنار سیمین بانوی بهبهانی باشم.مثل همیشه گرم و صمیمی پذیرای من و همسرم بود.بهانه دیدار آتشی بود ، سیمین می گفت که هنوز اشکش خشک نشده، چشمانش سو نداشت ، این را هر تازه واردی می فهمید، اما هنوز با جسارت از آزادی سخن می گفت، از اوین و درد و تنهایی.شجاعت او را می ستایم که میان تمام زنان به اصطلاح روشنفکر ایران یک
رو شنفکر واقعی ست، شعر را نه برای «هیچ»، که برای آزادی و عدالت می خواهد.امروز دیگر سیمین بهبهانی تنها یک شاعر نیست،او یک زن مبارز جسور است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 9:28  توسط مستانه
|
به بسياري از شهرهاي ايران سفر كرده ام.اما حكايت مشهد حكايت ديگري ست. بار اول را در خاطر ندارم كه آنقدر كوچك بودم كه فقط تصوير مبهمي از فرفره فروش هاي دور حرم در خاطرم مانده.اما حالا فرق دارد.مشهد براي من خاطره ي خوش مهرباني ها و غربت و تنهايي ست.مشهد براي من ان پيرزني ست كه هزاران كيلومتر راه آمده تا با دستان خالي اش براي كبوترهاي ” آقا“ دانه بپاشد.مشهد براي من آن كودكي ست كه در صحن حرم به وسعت دلش مي دود. مشهد براي من يعني يك گنبد طلا،صداي نقاره و سقاخانه.مشهد براي من يعني غريب مراد دهنده.
ميلاد امام رضا مبارك!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:32  توسط مستانه
|
به حادثه هرچه نزديك تر باشي تحمل ضربه سهل تر است. نه سال پيش وقتي آفتاب صبحگاه 14 آذر ماه طلوع كرد، علي حاتمي اما غروب كرد.
نهمين سال درگذشت فيلمساز تاريخ نگار ايران، صاحب ” كمال الملك“، ” ستار خان“،”طوقي“،” بابا شمل“ و روايت گر ”هزاردستان“ بر دوستدارانش تسليت.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 8:49  توسط مستانه
|
امروز در جایی خواندم که گفته بودی کت و شلوار سورمه ای مایل به آبی را دوست داری.مثل همان کت و شلواری که اولین بار دیدمت و پوشیده بودی، با کراوات قرمز و کلاه خاکستری و عینک دسته مشکی ات که با بند در گردن انداخته بودی، قبراق از پله های نفس گیر خانه مان بالا آمدی.من درب را باز کردم، تو دستت را دراز کردی که دست بدهی، کلاه از سر برداشتی و لبخند زدی،" دخترت" خطابم کردی همان طور که همسرم را پسرت می دانستی و من بعد از رفتنت فهمیدم که مثل پدر دوستت داشتم.
نشستی و لبخند زدی و حرف زدی و کمی از ناراحتی حنجره ات گفتی ولی نمی دانستی که من عاشق آن "صدای خش دار" و لهجه شیرین ات هستم وقتی از تنگسیر و رئیس علی حرف می زند.
حالا با رفتنت ساکت و آرام چیزی درونم شکست، هنوز هم منتظر تلفن هایت هستم،وقتی گوشی موبایل زنگ می خورد منتظرم نوشته باشد:"آتشی"، هنوز هم منتظر آن صدای خش دار مهربانم تا بگوید:" سلام دخترم!"و من بزرگ و بزرگ تر شوم. باور نمی کنم که دیگر نیستی.می خواهم امشب برای شام دعوتت کنیم.می آیی استاد؟ منتظریم.
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 9:49  توسط مستانه
|
عطارزاده نماینده چفیه بر گردن بوشهر در مجلس شورای اسلامی دیروز گفته است:" نمی توان از آتشی به عنوان چهره ی ماندگار نظام یاد کرد!"
جناب آقای عطارزاده! خدا نیاورد آن روزی را که بخواهیم از آتشی و آتشی ها به عنوان " چهره ماندگار نظام" یاد کنیم. چهره ی ماندگارنظام پر از دورویی و جنایت و حماقت شما باید سعید امامی ها و سعید عسگر ها و فلاحیان ها باشد نه منوچهر آتشی مهربان که صدایش طنین جاودانگی و عشق بود!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:20  توسط مستانه
|